فريد الدين العطار النيسابوري
302
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
خود چنان بىپا و سر گردى مدام * كانچهدارى جمله در بازى تمام چون درافتى ، تا خبر باشد تو را * عقل و جان زير و زبر باشد تو را . الحكاية و التمثيل در عجم افتاد خلقى از عرب * ماند از رسمِ عجم او در عجب در نظاره مىگذشت آن بىخبر * بر قلندر ، راه افتادش مگر ديد مشتى شنگ را نه سر نه بُن * هر دو عالم باخته بىيك سخن جمله كمْ زن ، مُهره دزد و پاكْ بر * در پليدى هر يك از هم پاكتر هر يكى را كوزهء دُردى به دست * كوزهء دُردى زده اوّل نشست چون بديد آن قوم را ميلش فتاد * عقل و جان بر شارعِ سيلش فتاد چون قلندرْيان چنانش يافتند * آب بُرده عقل و جانش يافتند جمله گفتندش « درآ اى هيچ كس » * او درون شد بيش و كم اين بود بس كرد رندى مست از يك دُردىاش * محو شد از خويش و گم شد مردىاش مال و ملك و سيم و زر بودش بسى * بُرد ازو در يك نَدَب ، حالى ، كسى رندى آمد دُردىِ افزونْش داد * وز قلندر عور سر بيرونْش داد مرد مىشد همچنان تا با عرب * عور و مفلس ، تشنه جان و خشك لب